تبليغاتX
تموم لحظه هامونو تو بودی که حدر دادی
عاشقان ابدی

سلام خوبین؟
امروزم یه داستان رو می خوام بنویسم که حدودا پارسال توی بلاگ پسر خالم خوندمش و الان میخوام شما هم بخونیدش
البته شاید اکثرا شنیده باشین ولی خب چون قشنگه من نوشتمش :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

راستش رو بخوان وقتی من این متنو خوندم خیلی حالم گرفت که چرا آدما باید اینطور باهم

رو دربایستی کنن

خدایا فاصله ها رو کم کن

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 20:40  توسط سعید | 

 

سلام دوستان گلم حالتون چطوره

 

پندی از پیمبرمان زرتشت

 

 زرتشت :

 مراقب افكارت باش كه عقايدت مي شوند .

          مراقب عقايدت باش كه رفتارت مي شوند .

                   مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شوند .

                            مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شوند .

                                     مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شوند

 

شازده و نازپری به تموم ایرانیای گل و دوست داشتنی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 15:39  توسط سعید | 
 براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.

 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.

پرهايش را بزن...

خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

خدایا هیچ موقع هیچ دلی رو سنگ نکن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 0:0  توسط سعید | 
سلام بچه ها

امروز که این متن رو می نویسم ۲روز از تولد عشقم زندگیم خانومه گلم میگذره

خیلی حیف شد که این متن رو زودتر ننوشتم.

خیلی ناراحتم که نتونستم بنویسم

آخه خیلی کارای شرکتم پیچ در پیچ شده

از گُل نازم نازپری گلم عذرخواهی می کنم

کاش کار نبود کاش کنار هم بودیم کاش کاش کاش

اگه این همه کاش نبود پیشه هم بودیم باهم به دل طبیعت می رفتیم باهم خلوت می کردیم

از دل تنگم می گفتم برات که چه روزایی چه شبایی که صداتو نمیشوم دلم برا دیدنت یه زره میشه

یه قطره میشه و از چشمام پایین می افته

آخه ی با مرام کی دستمونو توی دستای هم میزاری کی آخه میشه زیره یه سقف توی خونه نقلی باهم باشیم

روزا دسته همو بگیریمو با هم در کنار هم باشیم.

خدایا ازت می خوام که خیلی زود باهم و در کنار هم باشیم.

 

بازم بهت میگم

دوستت دارم

عاشقتم بازم بهت میگم

              تولدت مبارک

تولدت مبارک

                            تولدت مبارک

تقدیم به م با تموم عشقم()

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 19:23  توسط سعید | 
قسمتِ من از بهار ، سهم ِ من از سرنوشت
تولدت مبارك ، بانوي ارديبهشت
زيباي قصه ي من ، خواب ِ كدوم طلسمي؟
بگو به جز فرشته ، بهت مياد چه اسمي؟

خواب ِ قشنگ بركه ، روياي دور يك قو
درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو
نبودي من مي مُردم ، نباشي من مي ميرم
تو هستي كه هميشه ، هر لحظه جون مي گيرم

راز نگفته ي عشق ، حرف نخونده ي دل
بيتابي هاي امواج ، بي خوابي هاي ساحل
آرامش ِ يه جنگل ، نوازش ِ يه دريا
بگو كه تو كي هستي؟ معمّا در معمّا

نجابت ِ گل ِ سرخ ، حياي سبز ِ باغچه
فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشياي طاقچه
پنجره هاي خونه ،دلواپس ِ هميشَه ن
وقتي دلت مي گيره ، جاده ها ابري مي شن

وقتي كه خيس ِ چشمات ، بغض مي كنه خيابون
همگريه مي شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون
بخند تا من بخندم ، عاشقتم هميشه
گُل هر چي غنچه باشه ، لب ِ تو كه نميشه

شازدهبه نازپری

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 22:52  توسط سعید |